عزلت تاریخی

فاش می گویم و



شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بستنیِ درون من آب می شود. من آب می شوم. کلماتم آب می شوند. می چکند از خطوط سر و اندامم. از زبان و انگشتهام نه.  انگشتهایم گم شده اند. میان مشت و اشاره ها. عقب نشینی کرده اند؟ این را چشم های بی جوابم توی آینه می گویند. "رخوت"، چه فنای غریبی! مشترک مورد نظری که من باشم پشت خطوط گم شد. می دانی چیست؟ بگمانم آدم مرزنشین هویتش به باد می رود. مرزها آدم را گم می کنند. مرا گم کردند. توی حیاط که راه می روم، شب که بی خوابی –یا بی جوابی؟-  زد پشت پنجره ام، همه اش یک خطوط هاشوری بود نشسته "آنجا"، که عینک نمره کلفتی می طلبید تشخیصش. باورت می شود؟ باورت می شود من دیگر تشخیص نمی توانم؟ نه با حیرت- که رسم امیدواران هنوز است-، با رخوت پرسیدم: که ام راستی؟ یک دختر بی رمق حاشیه نشین داستانهای هدایت ، کنج دیواری کاه گل چمباتمه زده بود. سرو روی و زلف پریشان و نمد پوش، نیمرخ غمین بی معنایی انداخته بود به سرنوشت قصه ام، قصه مان.

ماهها پیش تصمیم داشتم لای یادداشت هایم بنویسم که  آنقدر این "ماه" لامصب زیباست که نزدیک بوده بپرستمش. ننوشتم خب. خیلی چیزهای دیگر هم ننوشتم. دیشب انجمنی بود از اولیاء و نبیین و صدیقین- آخ که چقدر این کلمه را دوست دارم- به گرد ماه رخشانی که مفتونش من باشم. یک نیمچه عرفانک کلیشه ای میل مدعو شدن به جمع داشت. بعد کمی که فکر کردم و احتمال دادم هیچ مابعدالطبیعه یی در کار نخواهد بود، ماه شد کپه خاکی بی دلیل که از قضای روزگار و چرخش ابر و باد و مه و خورشید و تصادف، شده بود آینه ی دق خورشید. اما آن چشمها... آخ از آن چشمها که سوسو می زدند. که سوسو می زنند. هر شب دل دل می کنند برای اشارتی، ردی... ردِ مالیخولیای کتاب است و رسانه و نقل سینه های بی سند؟ من و من شناسی و مدیتیشن و اینها که دود شده و رفته.  من دروغ نمی توانم. دروغ عصایی ست برای خودش. کجا باید پیش بروم؟ یک سال بیشتر نمانده. انگار دارم آماده ی روز بزرگی می شوم. بی سلاح اما...

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391ساعت | 02:35 AM توسط مهدیه |

پیغمبر یکایک چهره‌های برجسته‌ی امت خویش را که احتمالاً زمام حکومت را پس از وی به دست خواهند آورد بررسی می‌کند. وی خوب می‌داند که فکر برابری انسانی و برادری اسلامی و اصالت تقوی و علم و فداکاری، گرچه در مغزهای مسلمانان و حتی اصحاب بزرگ وی رسوخ کرده است و بدان سخت اعتقاد یافته‌اند، اما هنوز در احساس و وجدان اخلاقی آنان راه ندارد و با سرشت روحی آنان عجین نگشته است، چه همواره احساس، دیرتر از اعتقاد تغییر می‌یابد («روش شناخت اسلام»، م. آ. ۲۸، ص ۲۲۶–۲۲۵).

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت 1391ساعت | 4:40 PM توسط مهدیه | نظرات (0)

از نوشته های مرتضی کریمی. حیف. نمی نویسد دیگر . و نیست اصلا توی صفحات. این نوشته را از آن موقع ها نگاه داشته بودم: 

عابر مرزها

یک­بار خارج از زمان و مکان قدرت گفتن این کلام را داشته باشید که: «من هستم و دوست دارم.»

داستایوفسکی

نخست اینکه هیچ یک از این دسته­هایی که گفته­ام در واقعیت به طور خالص یافت نمی­شوند. دیگر اینکه شما برای تیپ­سازی همیشه ناگزیرید برخی از ویژگی­ها را بزرگ­تر و برخی را کوچکتر از اندازه واقعی آن نشان دهید.

به هر حال همیشه مسأله من این بوده است که چگونه نخشکم، در جا و مکان و زمان خود نمانم، در عنوان و شغل و مرتبه و خلاصه در هیچ نقشی نماسم و در نگاری خلاصه نشوم. نه به دلیل تحولات اخیری که در علوم انسانی رخ داده است و سوژه اهمیت یافته و چرخش زبانی رو نموده و این حرفها، نه!

نه به هیچ کدام از این دلایل. این مسأله­ای بوده است که قبل از ورود به جامعه­شناسی و خواندن ادبیات چندصدایی و نظریات سیاسی تکثرگرایانه و... بدان رسیده بودم. این درسی بود که از عرفان گرفتم. عرفانی که مرید و مرادش خودم بودم. عرفانی که خلاصه می­شد در چهار جزء: موسیقی، غزلیات حافظ، تنهایی و همین و همین، و باز موسیقی. هر چه دارم، و ندارم از این دوره است. دوره­ای که انگار یکی بهم گفت "بخوان"! و من مثل نود و نه و نود و نه صدم درصد آدمهایی که می­بینم خواندن نمی­دانستم. بلد نبودم، خط­-­نوشته­های خودم را بلد نبودم که بخوانم. رنگ جوهر خودم را نمی­دانستم که چه رنگی است. سوادش را نداشتم. بلد نبودم با خودم تنها شوم، با خودم خصوصی حرف بزنم و حرف­های خصوصی خودم را به خودم بزنم و "خود"ام بلد نبودم که به خودم گوش کنم و با خودم درد-دل کنم و خودم از خودم دل-جویی کنم. اما در همین دوره بود که تمام متون عرفانی را خواندم و امروز که تازه دارم یکی­ یکی نویسندگانش را می­شناسم و کتاب­هایشان را پیدا می­کنم می­بینم کمتر نوشته­ای برایم جدید و ناآشناست! چرا که به تعبیر عین­القضات اگر دیگران سواد این مصحف خوانده بودند، من بیاض این نوشته­ها را از بر بودم.

در آنجا بود که یاد گرفتم چگونه به خودم اعتماد کنم و خودم را گسترش دهم. برای این کار عرفان مهمترین روش را در اختیار آدمی می­گذارد. شعار عرفان این است: "خود" را جای "دیگر" بگذار! این حرف بدان معناست که "دیگر" را که در "بیرون" است به "درون" که "خود"است راه بده. و به بیان دقیقتر اینکه "دیگر" را بدل به "خود" کن. اینکار نه تنها با "شناختن" افراد و جهان بلکه با "فهمیدن" آنها میسر می­شود. بعدها در جامعه­شناسی دانستم که آگوست کنت از "شناخت" دیگری و ماکس وبر از "فهم" دیگری حرف زده­اند. و جالب است که کنت فقط یک دیگری را می­شناسد؛ دیگری تعمیم­یافته! و وبر دیگری­ها را می­فهمد، البته دیگری­های تعمیم­یافته!

اما چیزی که من دانستم چیزی بالاتر از این دو بود. برای راه دادن واقعی و فهم حقیقی آدمها و چیزها و هستی­ها (دیگری­ها) باید آنها را دوست داشت. بعدها بود که این را از زبان داستایوفسکی هم شنیدم و در مورد رابطه گناه و شناخت چیزهایی از کیرکه­گور، درباره رابطه هوش و ایمان از سیمون وی، درباره دوست­داشتن از فروید و... خواندم. مخصوصا یادم است که محمدرضا حکیمی جایی از محمد به "صاحب قلب عظیم" یاد کرده بود! قلبی که به اندازه هستی است! و قهرمان داستان داستایوفسکی، آلیوشا که نمی­دانست چرا در آن لحظه زمین را در آغوش می­گیرد. نمی­توانست بگوید چرا چنان آروزی مقاومت ناپذیری برای بوسیدن آن، برای بوسیدن تمامی آن دارد. اما گریان و هق­هق کنان بوسیدش و به آب دیدگان آبش داد... او که در همه طبیعت چیزی نبود که برایش آرزوی خیر نکند، او که معتقد بود هر یک از ما نسبت به تمامی انسان­ها گناه­ کرده­ایم، و خود او بیشتر از هر کسی! او که در لحظاتی «از تماس با دنیاهای دیگر» سرتا پا می­لرزید و با ایمانی مضمر در کلامش می­گفت «در آن ساعت کسی جانم را دیدار کرد»... داستایوفسکی که می­گوید «همه ما مسئول همه­ایم». او که باور داشت که جهنم ناتوانی در دوست­داشتن است و من می­فهمم چی می­گوید و رضا که شاید بهتر از من می­فهمد... چقدر دوست داشتم که در مورد کتاب برادران کاراموزوف­اش هم چیزی بنویسم، اما جرات نمی­کنم.

عابر مرزها بوده­ام، همه ما بوده­ایم. اما برخی باور نمی­کنند و برخی فراموش می­کنند و... در مرزها سرگردان بوده­ایم! مرز بین نقش­های اجتماعی­مان، و مهمتر از آن نقش­های هستی­شناختی­یمان و مهمتر از همه مرزهای هیچی­شناختیمان! مرزهایی که اصلا "شناختی" نیست.

و همه می­دانند که اگر تو صادقانه بخواهی دیگری را به درون خودت راه دهی، چیزهای دیگر، آدمهای دیگر، هستی­ها و جهان­های دیگر را، و جرات کنی که به درون دیگری راه یابی چه عاقبتی در انتظار توست. چه شکست­هایی و اتهام­هایی و از دست­دادن­هایی را تجربه خواهی کرد. و همین "شکست"ها همین به هم­ریزی ایده­ها، آرمان­ها، آرزو­ها، اعتقادات و فروپاشی درونیات و به قول نیچه تجزیه­ شخصیت است که باعث می­شود بتوانی شخصیت سه ضلعی دیگری را به درون خود راه دهی و رنج رخم­های آنرا تحمل کنی. رنجی که حاصل برش سه­گوشه "دیگری" است که دیواره­های دل را می­خراشد و گاه درون را ویران و بیمار می­گرداند.

اینکه خودت را گاهی واقعا (نه تحت تاثیر تئوریهای تساهل و تسامح و این شوخی­ها خنک لیبرالیسم و پلورالیسم ...) در معرض "رابطه"ای با بیرون از خودت قرار دهی و حقیقتا (نه از روی تئوریهای زیبایی­شناسانه و اخلاق پراگماتیستی و عرفان­های جدید آمریکایی...) به "حقیقت"ای در بیرون از خودت معتقد باشی. اینکه "دیگر"ی هم از آن حقیقت برخوردار است، پس می­توان دست­کم برای یک­بار یا حداقل برای لحظاتی در آن "غرق" شد و به آن ایمان داشت و از خود "گذشتگی" کرد تا "خود" را یافت... نیچه می­گوید که جنون باعث شد که او "خود"اش را بیابد!

عابر مرزها دیگر یک شخص نیست، یک کس یا یک چیز نیست، مثل هوا همه جا هست و متعلق به همه است، او "شیمی"ای است مرکب از همه عناصر جهان!

همه ما در میان این سه دسته و دسته­های دیگر سرگردانیم. هیچ کس مشخصا در یکی از این دسته­ها قرار نمی­گیرد. فقط نزدیک یا به آنها دور است. اما باور دارم که دسته چهارمی هم وجود دارد که آدمهای آن مثل دسته اول به فکر صیانت از خود و خورد و خوراک­اند و مثل دسته دوم به فکر عاقبت­ به خیری و مثل دسته سوم در پی ارتقاء معنوی، اما جوری دیگراند. جانشان میان این مرزها می­پزد و حقیقتا گاهی "خود" را و بنابراین "هدف" را گم می­کنند. جانشان با جهان­های دیگر تماس می­گیرد و به دست "خدایان زنده"ای می­افتند که سرنوشتشان از درد هم دردناک­تر است.

چقدر زیبا و کامل گفته است آن دوست در انگاره­های نوشته قبلی: هیچ موقع شده احساس کنی ضمن معامله با خدا داری تکه پاره می­شوی؟ و خیالت هم تخت نباشد که آن دنیایت به راه است؟ هیچ موقع سر چهارراه انتخاب اخلاقی گیر کرده­ای؟ سر همان چهارراهی که ته هیچکدام از راهها را نمی­توانی بخوانی و ببینی؛ و محض رضای خدا یکی از آن چهاراه­ها هم نیست که به آخرت حسنه منتهی بشود و نتوانی به راه دنیای حسنه هم بروی، برای اینکه تنت بلرزد که راه دنیای حسنه تو را از خدا دور کند؟ به کثافت بکشاند؟ هیچ وقت شده احساس کنی راهی که داری می­روی دارد تکه­تکه­ات می­کند؟ رنج را، رنج بزرگ و کشنده­ای را احساس کرده­ای که بالا و پایین، دنیا و آخرت، خوشبختی و بدبختی و مرگ و زندگی را برایت مثل هم می­کند؟ دین می­تواند مثل میخ­های صلیب همیشه دست و پای آدم را خونین نگه دارد...

راست می­گوید، دینی که من می­شناسم از این دست است. این دین، همین دین من بود که مرا به دامان شک­هایی برد که هرگز ندیدم هیچ یک از دوستان بی­دینم تا آنجاها رفته باشند. می­شنیدم که دینم به علمم می­گفت:  پاهایت به رعشه افتاده­ است؟ تو را به جایی خواهم برد که پشتت بلرزد!

... اما عابر مرزها می­داند که رنج زندگی است. لذت زندگی بدون رنج چیست؟ بر خلاف برخی که چون از رنج می­ترسند از زندگی لذت هم نمی­برند آنها با خود می­گویند «من نمی­خواهم رنج نبرم، لذت هم نبرم»! و این­چنین زندگی بی­رنج و لذتی چقدر رنج­آور است! راست می­گوید داستایوفسکی، سراسر زندگی اینها همچون مناسک رسمی پایان­ناپذیری است! یک عمر احتضار در راه مردن!

من البته می­فهمم که ما آدم­ها نمی­توانیم همیشه با این افکار و با اینگونه اعمال زندگی کنیم، همانطور که پیامبران همیشه در معرض وحی نبوده­اند! و من البته به خاطر این ضعف بشریت از همه عذر می­خواهم! و نیز می­فهمم که به تعبیر یکی از دوستانم «آدم باید یک جاهایی "خود"اش را نجات بدهد» و به فکر خودش هم باشد. اما به نظر من کسی که یک آن، یک­گاه، حتی یک­بار نتوانسته است تا به آخر، تا دهان تا گلو، همراه او به لجن و تباهی برود، حق ندارد این حرف را بزند. آنها که به قول علی جدال را عادت خویش کرده­اند، خود را از تاریکی شبهت بیرون نیاورند، و آنانکه از هر چیز که پیش آمد ترسیدند، پیوسته واپس خزیدند! اما راستی را، کدام آدمی است که چنین قدرت عظیمی داشته باشد! چنین تقوا (آمادگی) و شجاعتی را در مقابل واقعیت (آدمها و حتی اشیاء) در خود همیشه حاضر داشته باشد! با هر دانه شنی به حرکت بیافتد و فرو بریزد و دو-باره بنا شود! چنان -مثل نیچه- قدرت­مند باشد که بگوید: آنقدر بزرگ شده­ام که شکست بخورم! چه کسی را یارای آن است که حتی از یک چیز از یک نفر نگذرد! همه را به درون خود "راه"دهد و بشکند و دو-باره بسازد!

"نمی­دانم"... می­دانید به نظرم برخی از حقایق هست که فقط باید در سرزمین هند به دنبالش رفت: تمام آرامش من از این است که حقیقت را نمی­دانم،... من هیچ­گاه پیش از رویارویی با واقعیت، حقیقت را پیش خود فرض نگرفته­ام، تا ازین طریق واقعیت هر بار حقیقتش را در من منعکس کند، تا من نباشم که آن را می­سازم، تا آن باشد که مرا بسازد. این است "تنها حقیقت واقعی من"! چرا که من هرگز به دنبال حقیقت­هایی دیگر نبوده­ام.

چرا که من با هر واقعیتی که مواجه می­شوم، همچون دانه شنی­ست که سکون برکه حقیقت­وار مرا بر هم می­زند، و با آرایشی نوین دوباره به پا می­دارد، اگر حتی تغییری ندهد، دو-باره تکرارش می­کند. این است تمام آرامش من. همانکه دنیا نمی­تواند به مخاطره­اش بیاندازد.

سرنوشتم این بود که در موقعیتی متناقض نما، در تضاد کامل با خود و زمانه­ام به سر برم. به گونه­ای که مجبور بودم تا در عین حال در تاریخ و خارج از تاریخ زندگی کنم و در عین حال گواه زمان حال و زمان بی­زمان باشم ... یعنی جمع اضداد.             

میرچا الیاده

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391ساعت | 11:07 PM توسط مهدیه | نظرات (2)

عادت، وبال بزرگی ست به گردن. زمخت و ذو ابعاد. هر بار به رنگی و پیچشی. آغازش به تربیت خانواده، که سمج است و ریشه ای تر از این حرفها. بعدترش می تواند شیوه ی فکر کردن هم باشد. گام به گام و طویل و کسالت بار و اغلب بی پایان، یا سبکبال و فرز و بی عمق، یا به هزار شیوه ی متناقض دیگر. شاید بشود اسمش را گذاشت "مکان" عاطفی اندیشه. فکر کنم دارم تعریفم را از این "مکان"، از "ذهن متاثر از احساس" تفکیک می کنم. جایی که اندیشیدن –به معنای کلی و عامیانه ی دکارتی اش- سوار بر تِمی باشد. تمی اغلب محزون، مسرور یا دهها شکل دیگر. و البته خاص هر شخصی. ذهنیتِ ذهن شاید. تغییر نگرش و دیدگاههای آدمی بر مبنای خوانده ها و تجارب روزمره اش انباشتی است روی این مکان. مکانی شبیه به "عدم"ی که نقطه ی پایان خلاصی مفهوم -تو بگیر جوهر قدیم-  است از تمامی اعراض اش، در تفکر بودایی. لابد دارم گنده اش می کنم. احتمالش هست چون من دارم ادراک خامم را از این موضوع شرح می دهم. می خواهم بگویم آنقدر این مکان رقیق است که گویا جایی برای تامل نمی گذارد. یا لااقل من درباره اش جدی فکر نکرده بودم. شاید اگر کوتاه بیایم گمان کنم بشود گفت این مکان، شبیه حالِ ایدئولوژی زده ی ذهن است. تنها ذهن نیست که متعصب می شود؛ مکان آن پنهان تر و تردتر و با گیرایی بالاتری گرفتار می شود –و ذهن را گرفتار می کند-. جهت حرفهایم دارد می رود به سمت گفتگو های مکرر کهنه: گرفتاری ذهن به تعصب و امثالهم. اما فکر کنم می خواهم از مکانی بگویم که حال و عصبیت، و در نتیجه ی آن در مرحله ی سپس ترش، اندیشه ی متاثر از آن حال ، در آن ساختمان ذهنی، لانه دارد. ساختمان ذهنیِ منظور من اصطلاحی بسیار کلان و دارای مراتب است، سوای اندیشه ی نوع دکارتی، متاثر از غرایز و جهان خارج – نگاه علاوه شده ی هوسرلی- هم هست. ایدئولوژی زده و تاریخی گرا و روان نژند و فسرده و سرگردان هم هست. اما اینها همه هست و این همه "مکان" نیست. مکان چیزی جدای از ساختمان ذهن است. ذهنی که متهم به ایدوئولوژی زدگی باشد می توان با تلاش و پیگیری، ردش را به خلوت و جلوت گرفت و در نوشته و گفتار، نشانش داد. اما آنچه معمولا مغفول می ماند ذائقه ای است که خاص ذهنیت شخص است. و همانی است که من آن را شکلی از اشکال عادت می دانم. از آنجایی که نه تعریف یا لغت مناسبش را می یابم و نه سواد عظمایم در این مساله یاریگرم هست، مجبورم هی مساله را  کش و بسط بدهم.

چه وقتی که ویلان و دریده خاطر و خراب از روزگار، خزیده باشم به خلوت امنی و پناه برده باشم به خیال؛ و چه وقتی درست و به سامان آمده باشم به کنجی برای طبقه بندی پرونده های زندگی؛ چه مواقعی که منطق ای بوده توی احوالاتم و چه آنگاه که  شوری، چه رخوت و چه تعجیلی؛ چه روزگارم بشاش بوده باشد و چه مغموم، فکر کردنهایم همیشه سوار بر موجی از کندی و یأس بوده. هیچ منکر نیستم که می تواند تزریق تربیت باشد به مغز استخوان. ولی معمولا به چشم نمی آید. می توانیم افکارمان را تغییر دهیم بی آنکه ذائقه ی ذهنی مان تعدیل شود. می تواند زندگی روی پاشنه ی دیگری بچرخد و  ما باز همان اسیر رنجور عادت وراثتی مانده باشیم. کاربلدان معمولا توصیه می کنند به تغییر سمت و سوی نگاه، بی آنکه فیزیک چشم را مدنظر بگیرند. "مکان" ذهن درست به بضاعت غریزه ایست زیر پوستی، تنها با این تفاوت که ساخته ی خود ماست. ساختی که الزاما شست آگاهی مان از آن خبردار نمی شود. کلیشه ای اش کنم می شود اُدیپی که تا دم مرگ، بی خبر همراهی مان می کند –گرچه راسخاً اعتقادی به تنومندی مبالغه آمیز  آن ندارم-.

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391ساعت | 7:37 PM توسط مهدیه | نظرات (0)

بله دقیقا همین است. زمان بگذرد و یکهو برسد به انتهای ماجرا و من بار زحمت این چند وقت را بگذارم زمین و بگویم مسیر لازم گذار بود ها. و لابد آخیش.

هرجورش که نگاه می کنم خام است. همیشه خودم را جدی می گرفتم و سرم به سنگ خورد. اما سکوت ِ از سر گنگی، دهشت‍‍‍ـ ـ ـنا کــ ...

ولش کن. نمی ارزد سرریز کردنشان. دیگر خودم را نمی دانم. به رسم عادت چند وقت پیش جلوی آینه ژست مادربزرگ خیّر را گرفته بودم و نهیب زدم به خودم که: مهدیه ه ه ه ه!!! چه می کنی؟ اما نه مهدیه ای درکار بود- است!- و نه دلیلی برای مصلحت رنگ و رو باخته. چه گمان می کردیم و چه شد راستی! چه موجود مفلوک و عجیبی ست کسی که روزها را قرن قرن می دود جلو، تجربه می بلعد! زندگی زیادی غریبه است و دستانش زیادی کوتاه. دیشب توی خوابم به مخاطبی می گفتم: می دانی چرا آدم حیوان نگه می دارد؟ تا گرفتار حیوان نشود... خوشمزگی اش به وقت بیداری پرید!

بله دقیقا همین است. زمان بگذرد و من جواب های نه چندان سختم را فرت و فرت از آدمهایم می گیرم و خوش خوشان می گویم این هم از این. و لابد آخیش...

لعنتی! زندگی همین گیرهای نازک مدام اند اما. آدمهای دم دستیی که پیدایشان نیست. آدمها کجان راستی؟! روزهایی که دهه دهه باهات شوخی می کنند گویا خیلی فرارند برای استقامت های جدی.

دلخوش بوده ام به بستر صبر. خروجی نداده اما. نابسامانی بحران اجتماعی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی پدرسوخته است. دانستنش کمک کرد اما بهبودی حاصل نکرد. مهره های سوخته ایم. عوض نشدند. عوض نشدم. عوض نخواهیم شد. دیر شد...

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند 1390ساعت | 01:37 AM توسط مهدیه |

مسیر درک جهان اطراف و ابهام انجام آن اضطراب آور است. شاید یادآور خاطره ای که حال، عینیت آن دیگر بر جای نیست. مرگ اضطراب زاست. اندیشیدن بدان، ادراک مبهمی است از اتفاقی گنگ. ابهام واژه ی دوپهلویی ست. مثل نسیانی که دو بخش "داشته" ی گذشته و "نداری" اکنون را با خود دارد. آمیخته ی محفوظات است و فراموشی. شاید خاطره ی دوری نزد ماست که تذکره ی آن با مرگ، به اضطرابمان می کشاند. خاطره ای از یک دوران هراس از آنسوی این مرز شگرف. هراسی ناشی از یک خطای غیر قابل جبران. دورانی که خطایم رامش از جانم گرفت. و آدمیِ از بیخ محکوم، نتوانست بیاساید دیگر... بگذار قصه ببافم: بعدش صاحب ملکوت لطفی کرد و هبوط را بدو بخشید. در مَسکن اش جای داد. سکونش داد بر خاک فراموشگر. سکونت و سکینه در کنار هم آمدند. و نسیان... فرزند ناخواسته ی آندو.

آدمی لرزگاه هراس های مبهم است وقتی که انگشت می گذارد به چرایی غربت اش . غربت اشارتی ست به اصل. مبدائی. و اندیشه های برخاسته از اصالت او، "یادآوری" ست دوباره. و اشاره به "پیش از اینجا". این اشاره به پا خواستنی است از زیر خروارها فراموشی، و ورودی ناگزیر به وادی اضطراب. که در مکالمات عامیانه همیشه عذاب را به ناف "وجدان" می بندیم. که وجدان از ریشه ی «وَجَد» است و اینجا یافتن جز به معنای "به یاد آوردن" نیست. او خطای ماضی را به یاد می آورد؛ خطایی که در سایه مسئولیت تمام قد خود او رخ داده (که خطا همواره در میدان مسئولیت رخ می دهد). درمی یابد که مسئول مطلق خطا و خاطره ی خود است. پس مسئولیت، به وادی اضطراب می کشاندش. او از خود خدا یاد گرفت که برای تسکین دردِ شانه های وجدان و آگاهی اش، به ذهنش سکون دهد. مثل به خاک کردن جسد هابیل از کلاغی که لابد مرسل خداوندش بوده- خاک چه مفهوم عظیمی ست-. که تقلاهایش ترجیح خمودگیِ ایستایی بر خستگیِ فرساینده ی رفتن است.

برای رهایی از اضطراب، چاره ای جز سلب مسئولیت از خود نیست. بایست از روح خود، حواله اش داد به موضوعی، شیئی، حادثه ای. آدمی نیازمند زندان است هر از گاهی. تا در سایه ی آرامش اجبار زنجیرها، آینه ها دیگر او را مواخذه نکنند. او نیازمند "فرارهای آبرومندانه" است- در حوزه ی سیاست هم چه آبرویی پربهاتر از افتخار "زندان"ی که رژیم اش واژگون می شود!- او در تقلای فرار از مسئولیت های تامه است. بایست آن را به دغدغه های سخیف تری که قابل تحملترند فرو بکاهد. بروکراسی و تقسیم وظایف به کمک خودفریبی او می آیند. تا می تواند بایست حواس دیگری –این بار زمخت سمج- را از خود پرت کند. نگاهِ "دیگری" سنگین است. چشم متوقع و مواخذه گر دیگری "تو"یی را می بیند که جز در خودِ مستقلِ مسئولت، معنا ندارد. نگاه، یادآور مسئولیت است و انتظار. آن رخنه ی بزرگی ست به درون روزمره ی گریزانش. او سر خود و دیگران را گرم شیء می کند تا در پناه چرخش چشم ها از خود به اوبژه، نفسی تازه کند. زوایای جنسیت را برجسته می کند برای پرت حواس مخاطب. سنگینی برخورد نگاه ها را- که هردو خاطره ای مشترک دارند!- حواله می کند به یک میانجی قدرتمند. آدمی نیازمند فرو کاستن "وجود" به "موجودی" است. بالیدن به داشته ها برای کتمان بودن اش.

ترس، انتظار شفاف است. از "منظر الهی" است. اضطراب اما در نتیجه ی "در متن بودن" است. پس از حادثه ای که دیگر شروع شده. آدمی در تقلاست که از میانه ی این اتفاق بگریزد. اما چگونه؟ از آنجایی که او در متن جهان است مضطرب است. تنها راه رهایی برون شدن از متن جهان است و آن تنها با مرگ رخ می دهد. مردن تنها راه گریز از میانه ی حادثه ی مضطرب زا ست. اینجاست که او طالب عمیق آن است. چون اشتیاق نوزادی به پستان مادر. همگی در ذات خویش خواستار مرگیم... پیشتر اما از اضطراب مرگ گفته بودم. پارادوکس عجیبی رخ می دهد. گریز از تازیانه ی مادر به آغوش خود او. اگر بدان سو بگریزد دوباره خاطره ها زنده می شوند- و مگر نه که تمام داستان هبوط برای کسب سکینه در پناه نسیان بوده!- و اگر از آن بگریزد، به غربت باز خواهد گشت و به جولانگاه نگاه ها... اوی بی سلاح مردد در میانه ی این دو سرانجام شوم ناگزیر در پی "مسکِّنی" برای این درد ممتد خواهد بود. پرودیکوس اعلام می دارد: ترس از مرگ نامعقول است، زیرا مرگ نه به زنده ها مربوط است و نه به مرده ها؛ زنده ها زیرا هنوز زنده اند، و مرده ها زیرا دیگر زنده نیستند.

می شود بسیار از مرگ نوشت. تشریح اش نمود. حتی برایش فتوا صادر کرد. اما بی شک از سنگینی مسئولیت آن کاسته نخواهد شد. بایست مرد تا بلکه راحت شد؟ پیش از آن اما ما در وادی مسئولیت انتخاب شده ایم بالاجبار. گفتن و نوشتن از آن شاید ما را بهتر نسازد اما عمیق ترمان خواهد کرد. تلخند است که ما در میانه ی کارزار تفلسف می کنیم، اما شاید که جسورتر شویم در معرکه. معادله بهم نمی خورد اما فلسفه سلاح آبدیده ای ست. سلاحی نجیب و انسانی. و به گمانم بی دوز و کلک!

نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت | 3:12 PM توسط مهدیه | نظرات (2)

نوشته شده در جمعه 16 دی 1390ساعت | 10:41 PM توسط مهدیه |