عزلت تاریخی
فاش می گویم و
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
بستنیِ درون من آب می شود. من آب می شوم. کلماتم آب می شوند. می چکند از خطوط سر و اندامم. از زبان و انگشتهام نه. انگشتهایم گم شده اند. میان مشت و اشاره ها. عقب نشینی کرده اند؟ این را چشم های بی جوابم توی آینه می گویند. "رخوت"، چه فنای غریبی! مشترک مورد نظری که من باشم پشت خطوط گم شد. می دانی چیست؟ بگمانم آدم مرزنشین هویتش به باد می رود. مرزها آدم را گم می کنند. مرا گم کردند. توی حیاط که راه می روم، شب که بی خوابی –یا بی جوابی؟- زد پشت پنجره ام، همه اش یک خطوط هاشوری بود نشسته "آنجا"، که عینک نمره کلفتی می طلبید تشخیصش. باورت می شود؟ باورت می شود من دیگر تشخیص نمی توانم؟ نه با حیرت- که رسم امیدواران هنوز است-، با رخوت پرسیدم: که ام راستی؟ یک دختر بی رمق حاشیه نشین داستانهای هدایت ، کنج دیواری کاه گل چمباتمه زده بود. سرو روی و زلف پریشان و نمد پوش، نیمرخ غمین بی معنایی انداخته بود به سرنوشت قصه ام، قصه مان.
ماهها پیش تصمیم داشتم لای یادداشت هایم بنویسم که آنقدر این "ماه" لامصب زیباست که نزدیک بوده بپرستمش. ننوشتم خب. خیلی چیزهای دیگر هم ننوشتم. دیشب انجمنی بود از اولیاء و نبیین و صدیقین- آخ که چقدر این کلمه را دوست دارم- به گرد ماه رخشانی که مفتونش من باشم. یک نیمچه عرفانک کلیشه ای میل مدعو شدن به جمع داشت. بعد کمی که فکر کردم و احتمال دادم هیچ مابعدالطبیعه یی در کار نخواهد بود، ماه شد کپه خاکی بی دلیل که از قضای روزگار و چرخش ابر و باد و مه و خورشید و تصادف، شده بود آینه ی دق خورشید. اما آن چشمها... آخ از آن چشمها که سوسو می زدند. که سوسو می زنند. هر شب دل دل می کنند برای اشارتی، ردی... ردِ مالیخولیای کتاب است و رسانه و نقل سینه های بی سند؟ من و من شناسی و مدیتیشن و اینها که دود شده و رفته. من دروغ نمی توانم. دروغ عصایی ست برای خودش. کجا باید پیش بروم؟ یک سال بیشتر نمانده. انگار دارم آماده ی روز بزرگی می شوم. بی سلاح اما...
پیغمبر یکایک چهرههای برجستهی امت خویش را که احتمالاً زمام حکومت را پس از وی به دست خواهند آورد بررسی میکند. وی خوب میداند که فکر برابری انسانی و برادری اسلامی و اصالت تقوی و علم و فداکاری، گرچه در مغزهای مسلمانان و حتی اصحاب بزرگ وی رسوخ کرده است و بدان سخت اعتقاد یافتهاند، اما هنوز در احساس و وجدان اخلاقی آنان راه ندارد و با سرشت روحی آنان عجین نگشته است، چه همواره احساس، دیرتر از اعتقاد تغییر مییابد («روش شناخت اسلام»، م. آ. ۲۸، ص ۲۲۶–۲۲۵).
از نوشته های مرتضی کریمی. حیف. نمی نویسد دیگر . و نیست اصلا توی صفحات. این نوشته را از آن موقع ها نگاه داشته بودم:
یکبار خارج از زمان و مکان قدرت گفتن این کلام را داشته باشید که: «من هستم و دوست دارم.»
داستایوفسکی
نخست اینکه هیچ یک از این دستههایی که گفتهام در واقعیت به طور خالص یافت نمیشوند. دیگر اینکه شما برای تیپسازی همیشه ناگزیرید برخی از ویژگیها را بزرگتر و برخی را کوچکتر از اندازه واقعی آن نشان دهید.
به هر حال همیشه مسأله من این بوده است که چگونه نخشکم، در جا و مکان و زمان خود نمانم، در عنوان و شغل و مرتبه و خلاصه در هیچ نقشی نماسم و در نگاری خلاصه نشوم. نه به دلیل تحولات اخیری که در علوم انسانی رخ داده است و سوژه اهمیت یافته و چرخش زبانی رو نموده و این حرفها، نه!
نه به هیچ کدام از این دلایل. این مسألهای بوده است که قبل از ورود به جامعهشناسی و خواندن ادبیات چندصدایی و نظریات سیاسی تکثرگرایانه و... بدان رسیده بودم. این درسی بود که از عرفان گرفتم. عرفانی که مرید و مرادش خودم بودم. عرفانی که خلاصه میشد در چهار جزء: موسیقی، غزلیات حافظ، تنهایی و همین و همین، و باز موسیقی. هر چه دارم، و ندارم از این دوره است. دورهای که انگار یکی بهم گفت "بخوان"! و من مثل نود و نه و نود و نه صدم درصد آدمهایی که میبینم خواندن نمیدانستم. بلد نبودم، خط-نوشتههای خودم را بلد نبودم که بخوانم. رنگ جوهر خودم را نمیدانستم که چه رنگی است. سوادش را نداشتم. بلد نبودم با خودم تنها شوم، با خودم خصوصی حرف بزنم و حرفهای خصوصی خودم را به خودم بزنم و "خود"ام بلد نبودم که به خودم گوش کنم و با خودم درد-دل کنم و خودم از خودم دل-جویی کنم. اما در همین دوره بود که تمام متون عرفانی را خواندم و امروز که تازه دارم یکی یکی نویسندگانش را میشناسم و کتابهایشان را پیدا میکنم میبینم کمتر نوشتهای برایم جدید و ناآشناست! چرا که به تعبیر عینالقضات اگر دیگران سواد این مصحف خوانده بودند، من بیاض این نوشتهها را از بر بودم.
در آنجا بود که یاد گرفتم چگونه به خودم اعتماد کنم و خودم را گسترش دهم. برای این کار عرفان مهمترین روش را در اختیار آدمی میگذارد. شعار عرفان این است: "خود" را جای "دیگر" بگذار! این حرف بدان معناست که "دیگر" را که در "بیرون" است به "درون" که "خود"است راه بده. و به بیان دقیقتر اینکه "دیگر" را بدل به "خود" کن. اینکار نه تنها با "شناختن" افراد و جهان بلکه با "فهمیدن" آنها میسر میشود. بعدها در جامعهشناسی دانستم که آگوست کنت از "شناخت" دیگری و ماکس وبر از "فهم" دیگری حرف زدهاند. و جالب است که کنت فقط یک دیگری را میشناسد؛ دیگری تعمیمیافته! و وبر دیگریها را میفهمد، البته دیگریهای تعمیمیافته!
اما چیزی که من دانستم چیزی بالاتر از این دو بود. برای راه دادن واقعی و فهم حقیقی آدمها و چیزها و هستیها (دیگریها) باید آنها را دوست داشت. بعدها بود که این را از زبان داستایوفسکی هم شنیدم و در مورد رابطه گناه و شناخت چیزهایی از کیرکهگور، درباره رابطه هوش و ایمان از سیمون وی، درباره دوستداشتن از فروید و... خواندم. مخصوصا یادم است که محمدرضا حکیمی جایی از محمد به "صاحب قلب عظیم" یاد کرده بود! قلبی که به اندازه هستی است! و قهرمان داستان داستایوفسکی، آلیوشا که نمیدانست چرا در آن لحظه زمین را در آغوش میگیرد. نمیتوانست بگوید چرا چنان آروزی مقاومت ناپذیری برای بوسیدن آن، برای بوسیدن تمامی آن دارد. اما گریان و هقهق کنان بوسیدش و به آب دیدگان آبش داد... او که در همه طبیعت چیزی نبود که برایش آرزوی خیر نکند، او که معتقد بود هر یک از ما نسبت به تمامی انسانها گناه کردهایم، و خود او بیشتر از هر کسی! او که در لحظاتی «از تماس با دنیاهای دیگر» سرتا پا میلرزید و با ایمانی مضمر در کلامش میگفت «در آن ساعت کسی جانم را دیدار کرد»... داستایوفسکی که میگوید «همه ما مسئول همهایم». او که باور داشت که جهنم ناتوانی در دوستداشتن است و من میفهمم چی میگوید و رضا که شاید بهتر از من میفهمد... چقدر دوست داشتم که در مورد کتاب برادران کاراموزوفاش هم چیزی بنویسم، اما جرات نمیکنم.
عابر مرزها بودهام، همه ما بودهایم. اما برخی باور نمیکنند و برخی فراموش میکنند و... در مرزها سرگردان بودهایم! مرز بین نقشهای اجتماعیمان، و مهمتر از آن نقشهای هستیشناختییمان و مهمتر از همه مرزهای هیچیشناختیمان! مرزهایی که اصلا "شناختی" نیست.
و همه میدانند که اگر تو صادقانه بخواهی دیگری را به درون خودت راه دهی، چیزهای دیگر، آدمهای دیگر، هستیها و جهانهای دیگر را، و جرات کنی که به درون دیگری راه یابی چه عاقبتی در انتظار توست. چه شکستهایی و اتهامهایی و از دستدادنهایی را تجربه خواهی کرد. و همین "شکست"ها همین به همریزی ایدهها، آرمانها، آرزوها، اعتقادات و فروپاشی درونیات و به قول نیچه تجزیه شخصیت است که باعث میشود بتوانی شخصیت سه ضلعی دیگری را به درون خود راه دهی و رنج رخمهای آنرا تحمل کنی. رنجی که حاصل برش سهگوشه "دیگری" است که دیوارههای دل را میخراشد و گاه درون را ویران و بیمار میگرداند.
اینکه خودت را گاهی واقعا (نه تحت تاثیر تئوریهای تساهل و تسامح و این شوخیها خنک لیبرالیسم و پلورالیسم ...) در معرض "رابطه"ای با بیرون از خودت قرار دهی و حقیقتا (نه از روی تئوریهای زیباییشناسانه و اخلاق پراگماتیستی و عرفانهای جدید آمریکایی...) به "حقیقت"ای در بیرون از خودت معتقد باشی. اینکه "دیگر"ی هم از آن حقیقت برخوردار است، پس میتوان دستکم برای یکبار یا حداقل برای لحظاتی در آن "غرق" شد و به آن ایمان داشت و از خود "گذشتگی" کرد تا "خود" را یافت... نیچه میگوید که جنون باعث شد که او "خود"اش را بیابد!
عابر مرزها دیگر یک شخص نیست، یک کس یا یک چیز نیست، مثل هوا همه جا هست و متعلق به همه است، او "شیمی"ای است مرکب از همه عناصر جهان!
همه ما در میان این سه دسته و دستههای دیگر سرگردانیم. هیچ کس مشخصا در یکی از این دستهها قرار نمیگیرد. فقط نزدیک یا به آنها دور است. اما باور دارم که دسته چهارمی هم وجود دارد که آدمهای آن مثل دسته اول به فکر صیانت از خود و خورد و خوراکاند و مثل دسته دوم به فکر عاقبت به خیری و مثل دسته سوم در پی ارتقاء معنوی، اما جوری دیگراند. جانشان میان این مرزها میپزد و حقیقتا گاهی "خود" را و بنابراین "هدف" را گم میکنند. جانشان با جهانهای دیگر تماس میگیرد و به دست "خدایان زنده"ای میافتند که سرنوشتشان از درد هم دردناکتر است.
چقدر زیبا و کامل گفته است آن دوست در انگارههای نوشته قبلی: هیچ موقع شده احساس کنی ضمن معامله با خدا داری تکه پاره میشوی؟ و خیالت هم تخت نباشد که آن دنیایت به راه است؟ هیچ موقع سر چهارراه انتخاب اخلاقی گیر کردهای؟ سر همان چهارراهی که ته هیچکدام از راهها را نمیتوانی بخوانی و ببینی؛ و محض رضای خدا یکی از آن چهاراهها هم نیست که به آخرت حسنه منتهی بشود و نتوانی به راه دنیای حسنه هم بروی، برای اینکه تنت بلرزد که راه دنیای حسنه تو را از خدا دور کند؟ به کثافت بکشاند؟ هیچ وقت شده احساس کنی راهی که داری میروی دارد تکهتکهات میکند؟ رنج را، رنج بزرگ و کشندهای را احساس کردهای که بالا و پایین، دنیا و آخرت، خوشبختی و بدبختی و مرگ و زندگی را برایت مثل هم میکند؟ دین میتواند مثل میخهای صلیب همیشه دست و پای آدم را خونین نگه دارد...
راست میگوید، دینی که من میشناسم از این دست است. این دین، همین دین من بود که مرا به دامان شکهایی برد که هرگز ندیدم هیچ یک از دوستان بیدینم تا آنجاها رفته باشند. میشنیدم که دینم به علمم میگفت: پاهایت به رعشه افتاده است؟ تو را به جایی خواهم برد که پشتت بلرزد!
... اما عابر مرزها میداند که رنج زندگی است. لذت زندگی بدون رنج چیست؟ بر خلاف برخی که چون از رنج میترسند از زندگی لذت هم نمیبرند آنها با خود میگویند «من نمیخواهم رنج نبرم، لذت هم نبرم»! و اینچنین زندگی بیرنج و لذتی چقدر رنجآور است! راست میگوید داستایوفسکی، سراسر زندگی اینها همچون مناسک رسمی پایانناپذیری است! یک عمر احتضار در راه مردن!
من البته میفهمم که ما آدمها نمیتوانیم همیشه با این افکار و با اینگونه اعمال زندگی کنیم، همانطور که پیامبران همیشه در معرض وحی نبودهاند! و من البته به خاطر این ضعف بشریت از همه عذر میخواهم! و نیز میفهمم که به تعبیر یکی از دوستانم «آدم باید یک جاهایی "خود"اش را نجات بدهد» و به فکر خودش هم باشد. اما به نظر من کسی که یک آن، یکگاه، حتی یکبار نتوانسته است تا به آخر، تا دهان تا گلو، همراه او به لجن و تباهی برود، حق ندارد این حرف را بزند. آنها که به قول علی جدال را عادت خویش کردهاند، خود را از تاریکی شبهت بیرون نیاورند، و آنانکه از هر چیز که پیش آمد ترسیدند، پیوسته واپس خزیدند! اما راستی را، کدام آدمی است که چنین قدرت عظیمی داشته باشد! چنین تقوا (آمادگی) و شجاعتی را در مقابل واقعیت (آدمها و حتی اشیاء) در خود همیشه حاضر داشته باشد! با هر دانه شنی به حرکت بیافتد و فرو بریزد و دو-باره بنا شود! چنان -مثل نیچه- قدرتمند باشد که بگوید: آنقدر بزرگ شدهام که شکست بخورم! چه کسی را یارای آن است که حتی از یک چیز از یک نفر نگذرد! همه را به درون خود "راه"دهد و بشکند و دو-باره بسازد!
"نمیدانم"... میدانید به نظرم برخی از حقایق هست که فقط باید در سرزمین هند به دنبالش رفت: تمام آرامش من از این است که حقیقت را نمیدانم،... من هیچگاه پیش از رویارویی با واقعیت، حقیقت را پیش خود فرض نگرفتهام، تا ازین طریق واقعیت هر بار حقیقتش را در من منعکس کند، تا من نباشم که آن را میسازم، تا آن باشد که مرا بسازد. این است "تنها حقیقت واقعی من"! چرا که من هرگز به دنبال حقیقتهایی دیگر نبودهام.
چرا که من با هر واقعیتی که مواجه میشوم، همچون دانه شنیست که سکون برکه حقیقتوار مرا بر هم میزند، و با آرایشی نوین دوباره به پا میدارد، اگر حتی تغییری ندهد، دو-باره تکرارش میکند. این است تمام آرامش من. همانکه دنیا نمیتواند به مخاطرهاش بیاندازد.
سرنوشتم این بود که در موقعیتی متناقض نما، در تضاد کامل با خود و زمانهام به سر برم. به گونهای که مجبور بودم تا در عین حال در تاریخ و خارج از تاریخ زندگی کنم و در عین حال گواه زمان حال و زمان بیزمان باشم ... یعنی جمع اضداد.
میرچا الیاده
عادت، وبال بزرگی ست به گردن. زمخت و ذو ابعاد. هر بار به رنگی و پیچشی. آغازش به تربیت خانواده، که سمج است و ریشه ای تر از این حرفها. بعدترش می تواند شیوه ی فکر کردن هم باشد. گام به گام و طویل و کسالت بار و اغلب بی پایان، یا سبکبال و فرز و بی عمق، یا به هزار شیوه ی متناقض دیگر. شاید بشود اسمش را گذاشت "مکان" عاطفی اندیشه. فکر کنم دارم تعریفم را از این "مکان"، از "ذهن متاثر از احساس" تفکیک می کنم. جایی که اندیشیدن –به معنای کلی و عامیانه ی دکارتی اش- سوار بر تِمی باشد. تمی اغلب محزون، مسرور یا دهها شکل دیگر. و البته خاص هر شخصی. ذهنیتِ ذهن شاید. تغییر نگرش و دیدگاههای آدمی بر مبنای خوانده ها و تجارب روزمره اش انباشتی است روی این مکان. مکانی شبیه به "عدم"ی که نقطه ی پایان خلاصی مفهوم -تو بگیر جوهر قدیم- است از تمامی اعراض اش، در تفکر بودایی. لابد دارم گنده اش می کنم. احتمالش هست چون من دارم ادراک خامم را از این موضوع شرح می دهم. می خواهم بگویم آنقدر این مکان رقیق است که گویا جایی برای تامل نمی گذارد. یا لااقل من درباره اش جدی فکر نکرده بودم. شاید اگر کوتاه بیایم گمان کنم بشود گفت این مکان، شبیه حالِ ایدئولوژی زده ی ذهن است. تنها ذهن نیست که متعصب می شود؛ مکان آن پنهان تر و تردتر و با گیرایی بالاتری گرفتار می شود –و ذهن را گرفتار می کند-. جهت حرفهایم دارد می رود به سمت گفتگو های مکرر کهنه: گرفتاری ذهن به تعصب و امثالهم. اما فکر کنم می خواهم از مکانی بگویم که حال و عصبیت، و در نتیجه ی آن در مرحله ی سپس ترش، اندیشه ی متاثر از آن حال ، در آن ساختمان ذهنی، لانه دارد. ساختمان ذهنیِ منظور من اصطلاحی بسیار کلان و دارای مراتب است، سوای اندیشه ی نوع دکارتی، متاثر از غرایز و جهان خارج – نگاه علاوه شده ی هوسرلی- هم هست. ایدئولوژی زده و تاریخی گرا و روان نژند و فسرده و سرگردان هم هست. اما اینها همه هست و این همه "مکان" نیست. مکان چیزی جدای از ساختمان ذهن است. ذهنی که متهم به ایدوئولوژی زدگی باشد می توان با تلاش و پیگیری، ردش را به خلوت و جلوت گرفت و در نوشته و گفتار، نشانش داد. اما آنچه معمولا مغفول می ماند ذائقه ای است که خاص ذهنیت شخص است. و همانی است که من آن را شکلی از اشکال عادت می دانم. از آنجایی که نه تعریف یا لغت مناسبش را می یابم و نه سواد عظمایم در این مساله یاریگرم هست، مجبورم هی مساله را کش و بسط بدهم.
چه وقتی که ویلان و دریده خاطر و خراب از روزگار، خزیده باشم به خلوت امنی و پناه برده باشم به خیال؛ و چه وقتی درست و به سامان آمده باشم به کنجی برای طبقه بندی پرونده های زندگی؛ چه مواقعی که منطق ای بوده توی احوالاتم و چه آنگاه که شوری، چه رخوت و چه تعجیلی؛ چه روزگارم بشاش بوده باشد و چه مغموم، فکر کردنهایم همیشه سوار بر موجی از کندی و یأس بوده. هیچ منکر نیستم که می تواند تزریق تربیت باشد به مغز استخوان. ولی معمولا به چشم نمی آید. می توانیم افکارمان را تغییر دهیم بی آنکه ذائقه ی ذهنی مان تعدیل شود. می تواند زندگی روی پاشنه ی دیگری بچرخد و ما باز همان اسیر رنجور عادت وراثتی مانده باشیم. کاربلدان معمولا توصیه می کنند به تغییر سمت و سوی نگاه، بی آنکه فیزیک چشم را مدنظر بگیرند. "مکان" ذهن درست به بضاعت غریزه ایست زیر پوستی، تنها با این تفاوت که ساخته ی خود ماست. ساختی که الزاما شست آگاهی مان از آن خبردار نمی شود. کلیشه ای اش کنم می شود اُدیپی که تا دم مرگ، بی خبر همراهی مان می کند –گرچه راسخاً اعتقادی به تنومندی مبالغه آمیز آن ندارم-.
بله دقیقا همین است. زمان بگذرد و یکهو برسد به انتهای ماجرا و من بار زحمت این چند وقت را بگذارم زمین و بگویم مسیر لازم گذار بود ها. و لابد آخیش.
هرجورش که نگاه می کنم خام است. همیشه خودم را جدی می گرفتم و سرم به سنگ خورد. اما سکوت ِ از سر گنگی، دهشتـ ـ ـنا کــ ...
ولش کن. نمی ارزد سرریز کردنشان. دیگر خودم را نمی دانم. به رسم عادت چند وقت پیش جلوی آینه ژست مادربزرگ خیّر را گرفته بودم و نهیب زدم به خودم که: مهدیه ه ه ه ه!!! چه می کنی؟ اما نه مهدیه ای درکار بود- است!- و نه دلیلی برای مصلحت رنگ و رو باخته. چه گمان می کردیم و چه شد راستی! چه موجود مفلوک و عجیبی ست کسی که روزها را قرن قرن می دود جلو، تجربه می بلعد! زندگی زیادی غریبه است و دستانش زیادی کوتاه. دیشب توی خوابم به مخاطبی می گفتم: می دانی چرا آدم حیوان نگه می دارد؟ تا گرفتار حیوان نشود... خوشمزگی اش به وقت بیداری پرید!
بله دقیقا همین است. زمان بگذرد و من جواب های نه چندان سختم را فرت و فرت از آدمهایم می گیرم و خوش خوشان می گویم این هم از این. و لابد آخیش...
لعنتی! زندگی همین گیرهای نازک مدام اند اما. آدمهای دم دستیی که پیدایشان نیست. آدمها کجان راستی؟! روزهایی که دهه دهه باهات شوخی می کنند گویا خیلی فرارند برای استقامت های جدی.
دلخوش بوده ام به بستر صبر. خروجی نداده اما. نابسامانی بحران اجتماعی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی پدرسوخته است. دانستنش کمک کرد اما بهبودی حاصل نکرد. مهره های سوخته ایم. عوض نشدند. عوض نشدم. عوض نخواهیم شد. دیر شد...
مسیر درک جهان اطراف و ابهام انجام آن اضطراب آور است. شاید یادآور خاطره ای که حال، عینیت آن دیگر بر جای نیست. مرگ اضطراب زاست. اندیشیدن بدان، ادراک مبهمی است از اتفاقی گنگ. ابهام واژه ی دوپهلویی ست. مثل نسیانی که دو بخش "داشته" ی گذشته و "نداری" اکنون را با خود دارد. آمیخته ی محفوظات است و فراموشی. شاید خاطره ی دوری نزد ماست که تذکره ی آن با مرگ، به اضطرابمان می کشاند. خاطره ای از یک دوران هراس از آنسوی این مرز شگرف. هراسی ناشی از یک خطای غیر قابل جبران. دورانی که خطایم رامش از جانم گرفت. و آدمیِ از بیخ محکوم، نتوانست بیاساید دیگر... بگذار قصه ببافم: بعدش صاحب ملکوت لطفی کرد و هبوط را بدو بخشید. در مَسکن اش جای داد. سکونش داد بر خاک فراموشگر. سکونت و سکینه در کنار هم آمدند. و نسیان... فرزند ناخواسته ی آندو.
آدمی لرزگاه هراس های مبهم است وقتی که انگشت می گذارد به چرایی غربت اش . غربت اشارتی ست به اصل. مبدائی. و اندیشه های برخاسته از اصالت او، "یادآوری" ست دوباره. و اشاره به "پیش از اینجا". این اشاره به پا خواستنی است از زیر خروارها فراموشی، و ورودی ناگزیر به وادی اضطراب. که در مکالمات عامیانه همیشه عذاب را به ناف "وجدان" می بندیم. که وجدان از ریشه ی «وَجَد» است و اینجا یافتن جز به معنای "به یاد آوردن" نیست. او خطای ماضی را به یاد می آورد؛ خطایی که در سایه مسئولیت تمام قد خود او رخ داده (که خطا همواره در میدان مسئولیت رخ می دهد). درمی یابد که مسئول مطلق خطا و خاطره ی خود است. پس مسئولیت، به وادی اضطراب می کشاندش. او از خود خدا یاد گرفت که برای تسکین دردِ شانه های وجدان و آگاهی اش، به ذهنش سکون دهد. مثل به خاک کردن جسد هابیل از کلاغی که لابد مرسل خداوندش بوده- خاک چه مفهوم عظیمی ست-. که تقلاهایش ترجیح خمودگیِ ایستایی بر خستگیِ فرساینده ی رفتن است.
برای رهایی از اضطراب، چاره ای جز سلب مسئولیت از خود نیست. بایست از روح خود، حواله اش داد به موضوعی، شیئی، حادثه ای. آدمی نیازمند زندان است هر از گاهی. تا در سایه ی آرامش اجبار زنجیرها، آینه ها دیگر او را مواخذه نکنند. او نیازمند "فرارهای آبرومندانه" است- در حوزه ی سیاست هم چه آبرویی پربهاتر از افتخار "زندان"ی که رژیم اش واژگون می شود!- او در تقلای فرار از مسئولیت های تامه است. بایست آن را به دغدغه های سخیف تری که قابل تحملترند فرو بکاهد. بروکراسی و تقسیم وظایف به کمک خودفریبی او می آیند. تا می تواند بایست حواس دیگری –این بار زمخت سمج- را از خود پرت کند. نگاهِ "دیگری" سنگین است. چشم متوقع و مواخذه گر دیگری "تو"یی را می بیند که جز در خودِ مستقلِ مسئولت، معنا ندارد. نگاه، یادآور مسئولیت است و انتظار. آن رخنه ی بزرگی ست به درون روزمره ی گریزانش. او سر خود و دیگران را گرم شیء می کند تا در پناه چرخش چشم ها از خود به اوبژه، نفسی تازه کند. زوایای جنسیت را برجسته می کند برای پرت حواس مخاطب. سنگینی برخورد نگاه ها را- که هردو خاطره ای مشترک دارند!- حواله می کند به یک میانجی قدرتمند. آدمی نیازمند فرو کاستن "وجود" به "موجودی" است. بالیدن به داشته ها برای کتمان بودن اش.
ترس، انتظار شفاف است. از "منظر الهی" است. اضطراب اما در نتیجه ی "در متن بودن" است. پس از حادثه ای که دیگر شروع شده. آدمی در تقلاست که از میانه ی این اتفاق بگریزد. اما چگونه؟ از آنجایی که او در متن جهان است مضطرب است. تنها راه رهایی برون شدن از متن جهان است و آن تنها با مرگ رخ می دهد. مردن تنها راه گریز از میانه ی حادثه ی مضطرب زا ست. اینجاست که او طالب عمیق آن است. چون اشتیاق نوزادی به پستان مادر. همگی در ذات خویش خواستار مرگیم... پیشتر اما از اضطراب مرگ گفته بودم. پارادوکس عجیبی رخ می دهد. گریز از تازیانه ی مادر به آغوش خود او. اگر بدان سو بگریزد دوباره خاطره ها زنده می شوند- و مگر نه که تمام داستان هبوط برای کسب سکینه در پناه نسیان بوده!- و اگر از آن بگریزد، به غربت باز خواهد گشت و به جولانگاه نگاه ها... اوی بی سلاح مردد در میانه ی این دو سرانجام شوم ناگزیر در پی "مسکِّنی" برای این درد ممتد خواهد بود. پرودیکوس اعلام می دارد: ترس از مرگ نامعقول است، زیرا مرگ نه به زنده ها مربوط است و نه به مرده ها؛ زنده ها زیرا هنوز زنده اند، و مرده ها زیرا دیگر زنده نیستند.
می شود بسیار از مرگ نوشت. تشریح اش نمود. حتی برایش فتوا صادر کرد. اما بی شک از سنگینی مسئولیت آن کاسته نخواهد شد. بایست مرد تا بلکه راحت شد؟ پیش از آن اما ما در وادی مسئولیت انتخاب شده ایم بالاجبار. گفتن و نوشتن از آن شاید ما را بهتر نسازد اما عمیق ترمان خواهد کرد. تلخند است که ما در میانه ی کارزار تفلسف می کنیم، اما شاید که جسورتر شویم در معرکه. معادله بهم نمی خورد اما فلسفه سلاح آبدیده ای ست. سلاحی نجیب و انسانی. و به گمانم بی دوز و کلک!

